میکنم دیوانگی تا بر سـرم غوغا شود
سکه با زر میزنم تا صاحبش پیداشود
======================================================================================
یادم آید
کوه های سر سبز و سر به فلکشآســمان قشنگ و نیلـــگونـــــــش
آبشاران واژگون
دختران زیـبا
پســران مست شاداب
آواز مرغکان خوش خوان
غُچ غُچ غُچیان در بهاران
آه........! این همه دمی بود لحظۀ بود و گذشت
شادی بر لبان خُشکید و لبـان ترکـــــــید
آخ........دریغا.........دریغا
هرگز نتوانم
بر مناظر قشنگش خیره شوم
اکنون .........آری اکنون
میشنوم صدای غرش توپ و تفنگ
در میان نعره ها
در میان غریو غولان
نالۀ ضعیفیدر گوشه یی در ویرانه یی
نالۀ
پدر جگر سوخته یی
مادر سینه چاک
بخاطر جگر گوشه یی
آهی خواهر نامراد
بهر برادری
بهر شـــــــهیدی
فغان پســـــر بچه یی، بهـر پدری
در میهنم سیلی جاریست
ســــیلی ز اشک کودک میهنم
او آواز میدهد و
صدایش در گلویش میپیچد
او آواز میدهد
آی مردم! پدرجانم، پدر نازنینم
در چنگال حیوانی، در چنگال خون آشامی
در آخرین رمقست و در خون غوطه ور
میشنوم ........!!؟
در میان صدای غرش توپ تفنگ
در میان نعره ها، در میان غریو غولان
صدای جغدی، جغدی سیاهی در ویرانه یی
شادی کنان مرقصد، بر خرابهیی
بر ویرانۀ میهنم، بر خرابۀ وطنم
می بینم در انتهــــا.....؟
تاریکی، تاریکی شب
ظلمت،...ظلمت.......!؟
و.........بــــس
س کهدرز
========================================================================